صدسال گذشت و صد سال دگر هم بايد

تا دهر شناسد او يا دگري را زايد

سخن از ابرمردي است كه:

جهان را مسخر كرد و بر دلها حكومت نمود.

ظلم و شركت را نفي و توحيد را به منصه ظهور نهاد،

و الحاد را در هم شكست،

عدالت را جاري،

ايثار، حماسه، جهاد و شهادت را حقيقت بخشيد،

و هويت واقعي انسان را به او باز گردانيد،

اسلام را معماري نمود و سقف جهان بيداد را شكافت،

و طراحي نو در انداخت

و ترسيم نابي از آن را به جهان عرضه كرد و حياتي دوباره بخشيد.

با آمدنش؛

زمستان بهار،

بهاران لاله زار،

و نسيم آزادي وزيد.

ديو ظلمت برون رفت و فرشته جاي او گرفت.

او آمد:

انسانها را از ديكتاتوري نجات داد

و رهايي بخشيد

و جانهاي تشنه آزادي و استقلال را سيراب

و جمهوري اسلامي بنا نهاد

او نسل خفته را بيدار،

بيداران را قائم،

قائمان را مقاوم

و مقاومان را ستيزه جو

مجاهدان را نستوهي و خستگي ناپذيري

و عقيدتي استوار و ايشان را در راه عقيده بردبار نمود.

در مقابل طاغوت خودسازي و

هنگامه نبرد با كفر و

استكبار اراده اي قوي و نيروي شكننده داد.

در اجراي فرامين او ارادتي خالص و همتي بلند.

در مصيبت صبوري و در تصميم عزمي جزم.

در ميدانهاي حضور و دفاع حاضر،

در صحنه انقلاب ناظر و حركت خصم را شاهد،

كالبدهاي مرده را روح دميد كه او"روح خدا" بود.

ايران از گزند تجاوز بيمه كرد،

دشمن را مأيوس و مستضعفان را اميدوار.

او با رسالت محمدي مسلمين را متحد ساخت،

كلام الهي را آئين زندگاني و كتاب را دستور حكومت داري قرار داد.

كلامش:

شرق و غرب را حيران و شيطان بزرگ را نگران ساخت.

نوشته هايش:

موازنه هاي سلطه جويانه را به هم ريخت.

با قدرتي خدايي و روحي پرداخته به انوار معرفت،

دست رد بر سينه بدخواهان زد.

با دمي عيسوي و عصاي موسوي،

خليل آسا به جنگ باطل و همه بتهاي زر و زور رفت.

و با قامتي رسا صلا زد كه:

آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند.

و همانند محمد رسول خدا كسرويان را به خداستائي خواند و به قرآن دعوت نمود،

و پايان دوره تزوير و حاكميت حق را اعلام و نوشت كه:

از اين پس ماركسيسم را بايد در

موزه هاي سياسي يافت.

او منادي وحدت بود و

 همه را برادر خواند

چرا كه او امام كل بود و ولي المسلمين

اصالة القياده در او ساري است.

هرچه از زمان مي گذرد، احساس فراق فزوني مي يابد

و درد هجران داغتر.

آن روز كه در ميان ما بود نديديم رخش سير

امروز كه در ميان ما نيست همه تشنه اكسير

بااينهمه خود را خدمتگزار ملت ناميد،

هيچگاه خشمگين نشد، بلكه مردم را ولي نعمت خود مي دانست.

امت را امام بود و دردمندان را تسكين و يتميان را پدري مهربان،

گمراهان را راهبر بود و عاشقان را معشوق،

ياور بسيجيان بود و همنواي سنگريان و فرمانده لشكريان.

او حلال مشاكل بود،

حجت حقي كه هر فكر و انديشه را پذيرا و تضادها را برطرف مي كرد

اطاعتش واجب زيرا عالمي عامل بود و خود جلودار خداترسي و اجراي حدود،

نه خويش را استثناء مي كرد نه خويشاوندان را.

از خلق جدا نبود، بلكه در ميانشان چون نگيني.

آنها را لمس مي كرد،

مي بوسيد،

مي بوئيد،

و مي گرييد.

شريك دردها بود و غمين غمها.

نه در ميانشان كه،

از خود آنها بود.

ساده بود و بي ريا،

صميمي بود و با صفا،

بي تكلف بود و دلنشين:

كلامش،

كردارش،

نيش و نوشش،

لباس و سجاده اش،

فرمانرواي دلها بود و رهبر قلبها و مالك همه چيز ما.

ولي از خود هيچ نداشت،

با خود نبرد،

براي كسي هم نگذاشت.

در خانه گلين مأوي گزيد و ساكن ديرمغان.

درويشي بي آلايش،

قلندري عزلت نشين

و عارفي خلوت گزيده.

باده نو ش ميخانه وحدت و همنشين عرشيان در شبهاي تار.

چون او از خودنبود و براي خود كه،

فرستاده خدا بود و

وديعه الهي.

از آن رو،" روح خدا "نام گرفت.

و بدينسان:

از تن رها و بسوي جانان بازگشت.

او كلمه طيبه بود كه اصلش ثابت و فرع او در ملكوت

نورش تجلي كرده و خط او بر آفاق نوشته شده است.

پس: با اينهمه تعريف نمي توان وصفش كرد

به آنكه به مختصر ختمش كرد.

كي توان وصف تو خورشيد بر آفاق نوشت؟

چونكه انوار تو خود عين حقيقت باشد.

والسلام

علي اكبر فضلي(محمودي)